بهار
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميکردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر کس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تکهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم. میشه از ستاره های چشم تو مغرب نو مشرق نو برپا کرد میشه از برق نگاهت خورشید و خاکستر کرد میشه از گندمای سر زلفت یه عالمه شعر نوشت آره ! از عشق تو دیوونگی هم عالمی داره میشه از عشق تو مرد و از دست همه راحت شد آره ! از عشق تو دیوونگی هم عالمی داره اگه از عشق میشه قصه نوشت میشه از عشق تو گفت ... به وبلاگ جدیدم که دل نوشته های خودمه هم سر بزنین چند تا عکس هم از کامران و هومن گذاشتم اگه خواستین ببینین اگه بهم نظر دادین که خوشحالم کردین یکی بود یکی نبود اون که بود تو بودی ، اون که تو قلب تو نبود من بودم یکی داشت یکی نداشت اون که داشت تو بودی ، اون که هیچکی جز تو نداشت من بودم یکی خواست یکی نخواست اون که خواست تو بودی ، اون کسی که جز تو نخواست من بودم یکی گفت یکی نگفت اون که گفت تو بودی ، اون که دوستت دارم رو جز تو به هیچکی نگفت من بودم یکی رفت یکی نرفت اون که رفت تو بودی ، اون که جز تو دنبال هیچکی نرفت من بودم نه دل مفتون دلبندي نه جان مدهوش دلخواهي لحظه ها در گذرند ، تو مي روي و احساس بودنت در دلواپسي لحظه هاي خالي ناگزير دل تنگي غروري است كه در دريغ نبودنت له مي شود . تو مي روي و اين احساس بهانه گير آرام نمي شود مگر آن كه محال خيال تو را نفس بكشد آبي ترين بغض ترانه هاي خيس شده ! خيابان در امتداد رد پاي تو باران خورده است و اين حكايت هزار و يك شبي است كه آن را هيچ دستي نخواهد نوشت قصه اي كه فقط تو را در من ! فرياد مي زند . نمی دونم الان جی کار کنم که به تو فکر نکنم چون داره فکرت دیونم می کنه ، عذاب می ده ، می دونم هر چی فکر کنم بهت بی فایده است . اما بازم نمی تونم ، کاش... طاقت آوردن برام خیلی سخته . تو بگو چه جوری طاقت بیارم ، وای فکرم به جایی قد نمی ده . کاش الان می تونستی با صدات آرومم کنی اما افسوس ... توی دلم یه آشوبی هست . نمی دلم دلم تنگ شده یا دل شوره است برای تو. احساس می کنم یه پرنده توی دلم داره خودش رو به در و دیوار می زنه یا نه صدای قلبمه . گیچ شدم . خدا به من کمک کن.... چیزی نمونده به دیونگیم . ولی خیلی دلتنگم دوست دارم خیلی زیاد در توالي سكوت تو در تداوم نبودنت رد پاي آشنايي از صداي تو در ميان ِ حجم ِخاطرم هنوز زنده است هنوز مي تپد و باورش نمي شود كه نيستي كه رفته اي كجا نوشته اند عشق اين چنين ميان مرز سايه هاست ؟ اين چنين پُر از هجوم ِ فاصله در تقابل ِ ميان ِ آب و تشنگي تقابل ِ ميان ِ مرگ و زندگي ؟ كجا نوشته اند ؟ تصميم گرفته بودم ديگه هيچ وقت برات ننويسم......... ولي هيچ وقت نمي تونم در برابر دل تنگي هام که مربوط به توء مقاومت کنم!!! هيچ چيز، هيچ تفاوتي نکرده........ من هنوزم عاشقتم......... هنوزم دلم برات تنگ مي شه... هنوزم شب ها با ياد تو مي خوابم و با ياد تو بيدار مي شم....... هنوزم.... کي مي خوام فراموشت کنم؟ به چه بهانه اي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد این دختر دوست من اینجا ریشه در خاکم. من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم. من اینجا تا نفس باقی ست می مانم. من از اینجا چه می خواهم نمی دانم! امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم. من اینجا روزی آخراز دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم. من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید. سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت!![]()
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا ميکنم. نه قيل و قال ميکنم و نه کسي را مجبور ميکنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديکتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميکني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبهاي عبادت افتاد که لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشکهايم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود

عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه
من به دنبال تو و تو دنبال کَس دیگه
هیچکدوم از ما دوتا به اون یکی راست نمیگه
من واسه چشمای نازنین تو یک دیوونم
من دوست دارم ولی علّتشو نمیدونم
حالا که میخوای بری بذار نگاهت بکنم
چون یه بار دیگه میخوام این دل و ساکت بکنم
یه چیزی فقط بذار واسه روز تولدت
هدیه مو بیارمو بازم بدم دست خودت
آدما فکر میکنن شاعرا خیلی غم دارن
کاش فقط این بود اونا خیلی کسارو کم دارن
عاشق کسی میشن که عاشقاش فراوونه
بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه
اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره
شایدم دوست داره ولی به روش نمیاره
ولی نه اینا مال نداشتن لیاقته
اگه حرفم میزنه با تو فقط یه عادته
نکنه جمله هاش و پای محبت بذاری
بهتره حرفاشو به حساب عادت بذاری
از خودش نمیشنوی اگه یه روز بخواد بره
وقتی میپرسی ازش میگه آره مسافره
ولی تو شب میشینی که باز اونو دعا کنی
یا واسه سلامت اون نذراتو ادا کنی
چه قَدَر بین دلا و حرفای ما فاصله س
چشمامون میخنده اما دلامون بی حوصله س
دوست نداشتن هم و یه جوری پنهون میکنیم
نمیدونیم که داریم یه قلبو ویرون میکنیم
کاش بیایم آبروی مجنون و انقدر نبریم
دیگه منّت نذاریم وقتی که نازی میخریم
عاشقی یعنی تحمّل نه شکایت نه گله
اگه حتّی بینمون باشه یه دنیا فاصله
مهم اینه که چقد دوسش داری فقط همین
اگه لازم بشه آبرو رو بنداز رو زمین
برگا زرده روزای اوّل فصل پاییزه
بذار اون بشکنه و دلت رو برگا بریزه


نه بر مژگان من اشکي نه بر لبهاي من آهي
نه جان بي نصيبم راپيامي ازدلارامي
نه شام بي فروغم را نشاني از سحر گاهي
نيابد محفلم گرمي نه از شمعي نه از جمعي
ندارد خاطرت الفت نه با مهري نه با ماهي
کيم من؟آرزوگم کردهاي تنها وسرگردان
نه آرامينه اميدي
نه همدردي نه همراهي
ي افتادن خيزان چوم نگاهي بر نظر گاهي
رهي تا چند سوزم دردل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهي

چشم تو زينت تاريکي نيست
پلک ها را بتکان
کفش به پاکن و بيا
و بيا تا جايي که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زماني روي کلوخي بنشيند با تو
و خراميده شب اندام ترا
مثل يک قطره آواز به خود جذب کند
پارسايي است در آنجا که ترا خواهد گفت
«بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست که از حادثه ي عشق تر است»
شــیرینـی وصــل را نمیـدارم دوسـت***از غایت تلخییی که در هـجـران است

سیمین و تابناک بود روی مه ولی***سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا
دارد لبی که مستی جاوید می دهد***مینای می کجا و لب نوش او کجا
خفتم به یاد یار در آغوش گل ولی***آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا
بی سوز عشق ساز سخن چون کند رهی***بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا

هق هق صداي آشناي تو![]()
در ميان هجمه اي غريب![]()
در ميان كوچه هاي شهر![]()
طعم قصه هاي رفته است![]()
طعم ِ تلخ ِ بالهاي يك شكست![]()
و گريه راه چاره نيست![]()
گريه انتهاي دردهاي بسته نيست![]()
يا شتاب كن![]()
در رسيدنت![]()
به ابتداي قصه هاي تازه ات![]()
يا نگو![]()
كه راه رفته را كسي![]()
بر نگشته است![]()
مباد غم![]()
چشمه ي قشنگ ِ چشم هاي خسته ات شود![]()
شتاب كن !![]()
راهي از نگاه ِ تو![]()
تا ستاره ها نمانده است .![]()


پسری داشت که با همه وجودش عاشق دختره بود.
دختره همیشه میگفت اگه چشمام بینا بودو می تونستم ببینم تا ابد
پیشت میموندم.یک روز یکی پیدا شد و چشماشو به دختره داد.
دختره چشماش خوب شد و وقتی تونست ببینه دید که
دوست پسرش هم کوره به پسر گفت برو دیگه نمیخوامت
پسر در حالی که می رفت با یه لبخند تلخ و با اشک گفت فقط مواظب
چشمای من باش
و پسر رفت....................

| Design By : Night Skin |


